تو!
خاطرت هست؟
می گفتم در قانون من
چه بدانی چه ندانی،
چه بخوانی چه نخوانی
وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
...شعر می شود...
اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن
ندارند!
شعر امشبم تنها یک کلمه است:
تــــــ ــو!
بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی
نگران دلتنگی هایم نباش
اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود
و هیچ بغضی،در فریاد نمی ترکد
اینجا به ظاهر آرام است و هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد
و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد
پس
بیا و کنارم بنشین بی آنکه نگران دلتنگی هایم باشی
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:10 توسط اکبر
|
ایمیل akbar_boyezade@yahoo.com